![]() |
![]() |
|
|
در تونل تاریکی که جز چند تا نقطه کوچک قرمز رنگ چیزی دیده نمی شد، قطار با تمام سرعت در حال حرکت بود . بیشترمسافران داخل آن خواب بودند بقیه یا به هم نگاه می کردند یا پولهایشان را می شمردند. ترم آخر دانشگاه و دوسال سربازی رو هیچوقت یادم نمیره ،نصف روز رو فکر می کردم و حرص می خوردم و نصفه دیگه رو می نوشتم و حرص می خوردم. قطار در ایستگاهی توقف کرد . اثری از هیچ جنبنده ای نبود، مثل شهرهای طاعون زده بوی خستگی کل ایستگاه مترو را گرفته بود ،بوی فرسودگی ،بوی تکرار. صبح سوار مترو می شم،پیاده میشم،کار می کنم،شب سوار مترو می شم،پیاده می شوم و می خوابم تا صبح سوار مترو بشم.اندازه گرفتم ،زندگی من تا زندگی یه گوسفند به اندازه سر اون پیرمرد تا لاستیک ماشین فاصله داره،دقیقا 20سانتی متر. کم کم قطار آماده حرکت شد ،صدای آژیر حرکت در ایستگاه پیچید. چیزی نمانده بود که پس از بسته شدن در ها قطار به حرکت خود ادامه بده که ناگهان یک نفر با عجله به قطار نزدیک شد و برای سوار شدن خود را به سمت در پرتاب کرد. هیچ کس نمی تونه بگه دختر بود یا پسر،نر بود یا ماده، مونث یا مذکر چون فقط یه لنگش تا رون توی واگن بود. سلام جینی،دیروز کمی از حرفهای که شنیده بودی رو خوندم.اولش هیچ حسی نداشتم ولی وقتی به خودم اومدم دیدم شب سختی رو در پیش دارم.مثل فیلم های چارلی چاپلین. چند روزه از سیگار کشیدن هم بدم اومده یه گه مثل بقیه چیزا.چطور می تونستم تمرکز کنم ،این وبلاگ بدجوری فکرمو بهم ریخته بود.انقدر خودمو میشناسم که بدونم اینجور موقع ها باید چیکار کنم .آخرین باری که این حس و حال رو داشتم یادم نمی یاد.قلم و کاغذو برداشتم و به اتاقم رفتم.
تمام مسافران منتظر حرکت بودند.درهای قطار و مسافران برای بسته شدن و رفتن عجله داشتند .دیگر خبری از آرامش و سکوت در آن ایستگاه متروی طاعون زده نبود،صدای آژیرهای ممتد قطار و ناله ها و فریاد آن شخص فضایی تازه به آنجا بخشیده بود.پس از مدتی ایستگاه آرامش خود را بازیافت ،حالا دیگر خبری از آژیر و ناله نبود همه درهای قطار به جز یک در بسته شده بودند. ولی هنوز یک لنگ لای در بود. بیرون قطار همه چیز به حالت عادی برگشته بود ولی در داخل قطار یک لنگ همه چیز را به هم ریخته بود. بیشتر آنها با چشمان خواب آلوده با هم پچ پچ می کردند و بقیه نیز یا فکر می کردند یا با دقت اتصال در با لنگ را بررسی میکردند. ادامه :.... ******* بیرون توی ایستگاه هیچ خبری نبود ، همه چی به حالت اول برگشته بود ،کهنگی ، فرسودگی ،سکوت و خفقان. ولی داخل واگن همه چی عوض شده بود ، خیلی از اونایی که خواب بودن داشتن با تعجب اوضاع رو بررسی می کردند. مدتی گذشت و خبری از حرکت نشد،مسافرها کلافه شده بودند. یکی از مسافرا که لباس شیکی پوشیده بود ولی قیافش خراشیده و خسته به نظر می رسید، قدمی به سمت لنگ برداشت و گفت:بابا اون بی صاحابو بکش بیرون دیگه، اخه ما هم کارو زندگی داریم. چشماشو چرخوند وقتی دید همه دارن یه جورایی بهش گوش میدن صداشو کمی بلندتر کرد و گفت: چند وقتی بود می دونستم دندونام خرابه و هر لحظه احتمال درد گرفتنش هست،تا اینکه یه نصفه دندون که نصفش پوسیده شروع کرده پدرمو در بیاره ،دو شبه از درد نخوابیدم حتما" به عصب رسیده.دارم میرم یه کاری بکنم از درد راحت شم.عجب بدبختی گرفتیما. ازعصبانیت سرخ شده بود مطمین بود همه به حرفاش گوش می کنن.وقتی داشت جمله آخرشو می گفت چشمش به جوونی افتاد که لباس کار آبی با یه مارک زرد روی سینه پوشیده بود. بدون اینکه لحن صحبتشو تغیر بده رو به جوون کرد و گفت: آقا شما تو وسایلتون اره ای ،قیچی یا چیزی ندارید که این لنگو ببریم از شرش راحت شیم. نگاه ها به سمت جوونی بود که تشخیص دادن اینکه آرومه یا خسته است غیر ممکن بود. جوون سرشو بالا آورد خیلی کم به اندازه ای که بتونه فک اون مرد رو ببینه .بعد گفت: نه ندارم، اگه داشتم هم نمی دادم ،آشغال. اون مرد خراشیده خیلی زود فهمید که چه گندی زده ، ولی بخاطر اینکه کم نیاره گفت : حالا مگه چی میشه! سوالی در کار نبود،خودش می دونست چه گهی خورده بود. جوون هم حال جواب دادن نداشت ،آرام یا خسته گفت:درد،خون،لکه،خاطره،وجدان.دیوس تو که خودت درد کشیده ای! چند لحظه داخل از بیرون واگن هم ساکت تر شد. این سکوت رو یک آدم که بیشتر شبیه منگولها بود تا شیطونک توی فیلما شکست:پس الان چیکار کنیم؟ چند قدم اونورتر مرد میانسالی که تنبل و عجول به نظر می رسید و انگار سالها منتظر بهانه ای برای جواب دادن می گشت گفت : من می خواستم برم پیش چشم پزشک،آب مروارید دارم ،می ترسم کور بشم .... نوجوونی که ساک ورزشی روی دوشش بود و چهره زیبا و بشاشی داشت گفت:خوب که چی! مرد به پسر نگاه کردو چیزی نگفت چون همونجایی شاشیده که قبلی خیس کرده بود. صدای پچ پچ بین گروههایی که در واگن تشکیل شده بودند می پیچید، هم عقیده ها دنبال هم می گشتند و ابلهانه همدیگر را پیدا می کردندو همدیگر را تصدیق می نمو دند. آن ته، جاییکه در دو واگن کنار هم قرار میگیرند ،جوانی تنها ایستاده بود،راسخ و شکست ناپذیر به نظر می رسید ،دقیقا" مثل آدمهایی که هیچ نیروی خارجی نمی تواند آسیبی به او برساند و فقط و در نهایت خودش خودش را بدبخت می کند. « توی این چند سالی که با هم بودیم خیلی خوب منو تحمل کرده،من نه ماشین دارم نه پول درست حسابی ،ولی اون خوشگله .......» صدای مشتی که به پنجره بین دو واگن خورد افکار این جوان راسخ ،احمق ولی نازنین رو از هم گسیخت.ولی بدون اینکه توجهی به واگن بغلی بکنه سعی کرد دوباره افکارشو جمع و جور کنه. «خیلی طول کشیده تا منو کمی بفهمه ،خوب من اولاش خیلی اذیت شدم ،ولی حالا خیلی دوستم داره ،خر که نیستم از ......» این بار صدایی شخصی که لنگش لای در مترو گیر کرده بود نه تنها تمر کز جوانک رشید را بلکه تصدیق و تخلیه ی دیگران را در هم شکسته بود. نوجوون نزدیک در رفت و با صدای بلند داد زد:داره حرف می زنه! چند نفر با هم پرسیدند :خوب چی می گه؟ «می خواد بدونه یه لنگش کجاست» پیر مردی که کنار جوون رشید ایستاده بود با خونسردی گفت :بگو پیش ماست. همه واگن بدون شک شروع به خندیدن کردند.
قلم و کاغذ رو کنار می ذارم و به صورت جینی خیره می شم .اصلا" عوض نشدی اون موقع شلوار نیم بگ می پوشیدی با ته ریش ولی الان کفش ال استار با شلوار کوتاه .پن کیک و ضد آفتاب هم می مالی.تا دیدم شناختمت،همه میگن تو یه عروسکی یا کم رنگ تر یه رویا و خیالی ولی من الان فهمیدم که تو مفهوم زمانی تو همون ثانیه ای . یادت می یاد شاهرود،سنندج ،آخرین شبی که با هم صبح کردیم تو بم بودیم ،یادش به خیر.بعدش دیگه ندیدمت ،یکی دوبار کوتاه وقتی سرباز بودم. از خودت بگو ،چطوری؟چه میکنی؟این دختره هواتو داره!! مواظبش باش دختر خوبی به نظر می یاد. ادامه :....
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 12:3 توسط سعید |
|
|
خودم را از میان جمعیت بیرون کشیدم و به بیرون ایستگاه رساندم .همان لحظه که با عصبانیت به مسیول آتلیه نگاه کردم و بدون خداحافظی از شرکت بیرون آمدم حدس زده بودم که روز خوبی نخواهم داشت. دوست داشتم زودتر او را ببینم ودر آرامش با او بودن به خانه برسم. لباس نظامی (سربازی) نگاه ها را به خود جلب می کند . نگاه های مردم مرا به جنون نزدیکتر می کرد از شتابی که در حرکت دستها و پاها و بیان کلمات داشتم این را می فهمیدم .سعی کردم باتوقف جلوی دکه روزنامه فروشی و روشن کردن یک سیگار کمی آرام شوم .سپس به راه خود ادامه دادم .اوایستاده بود و آشفته به نظرمی رسید . چهره اش وقتی آرام است آرامم می کند و وقتی عصبانی می شود خنده ام می گیرد و لی وقتی آشفته باشد به هم می ریزم . وقتی به من می رسد لبخند می زند با اینکه من عصبی هستم . می دانم که دلش می خواهد با هم باشیم گشتی در شهر بزنیم . ولی نمی توانم چهره آدمها و شهر و ماشینها آزارم می دهد بزودی تبدیل به آدمی می شوم که شروع به خندیدن می کند و مثل دیوانه ها هر کاری می کنم خود را به هر زحمتی به ماشین ها می رسانیم و سوار می شویم .عالی شد تا یک ساعت دیگر محیطمان عوض نمی شود و می توان ارامشی در کنارش به دست آورد. از او می خواهم که عکسهایش را که از خودش و مجلس عروسی دیشب گرفته نشانم دهد. زیباست . او همیشه زیباست . با اینکه در آن لحظه ها همه هستی به نظرم زشت و پوچ به نظر می رسد. دوست دارد نظرم را راجع به مدل موهایش بداند . با اینکه ساختگی و مصنوعی به نظر می رسد ولی زشت نیست . حوصله تبدیل این نظر را به یک دلیل زیبا شناختی یا بررسی ترکیب بندی و تناسبات را نداشتم . خوشحال نیست ،احساس بی توجهی می کند . ناگهان لحن صدایش عوض می شود . بسیاری از حروف را با صدای زیر و آزاردهنده ادا می کند .صدای زیر ساکسیفون. "من نظر جدی تو رو می خوام." با اینکه سعی می کنم نظر جدی ام را بیان کنم ذهنم کاملا آشفته است. موهای بوری که بین ریلهای قطار دیده بودم . دیشب وقتی که بدن های نیمه عریان شهوت آمیز تکان می خورد و از اینکه خود را به رخ بکشند لذت می بردند ،آن دختر مو بور چه حالی داشت . شاید زندگی هم مثل رفتن به عروسی باشد چند سال طول می کشد آماده شوی تا اینکه در یک لحظه جرقه بزنی ، بدرخشی یا منفجر شوی. وقتی از نگاه من ایراد می گیرد و می گوید که از این طرز نگاه کردن من می ترسد با اینکه بارها این حرف را شنیده ام احساس می کنم به اجبار او را نگاه داشته ام واو علاقه ای به ماندن ندارد و تنها دلیل ماندنش این است که به رفتن ایمان ندارد . **** قسمت انتهایی ایستگاه جایی که واگن آخرتوقف می کند ، مخصوص زنها ست. من کمی جلوتر می ایستم جایی که بتوانم حتی قسمتی از واگن آخر را ببینم ، واگنها از جلوی من حرکت می کنند و آدمهای درون آنرا نگاه می کنم ، احساس خوبی به من دست می دهد. از مترو متنفر بودم ، خودم هم نمی دانستم چرا. ولی از وقتی که کشف کردم در زیر زمین انسانها ثابتند و ماشین ها تکان می خورند علاقه خاصی نسبت به قطارها ،پله های برقی ،وبه طور کلی معماری ایستگاههای مترو پیدا کرده ام. به محض توقف قطارایستگاه استراحتی می کند و احساس میکنم در پیاده رو ی یک خیابان هستم . با چشم و پاهایشان صندلی خالی ثابتی را دنبال می کنند ، از پله های برقی سبقت می گیرند و ... این کارها مخصوص موجوداتی متفکری است که برای وقت و موهبتی به اسم زندگی ارزش قایلند. پس از چند ثانیه همه چیز ناپدید می شود و من منتظر می مانم یک بار دیگر همه این اتفاقات را مرور کنم. چیزی به ایستگاه نمانده بود . با اینکه قطار کاملا توقف کرده بود ما هنوز در تونل بودیم . قطار در جای دقیق خود نایستاده بود همه منتظر بودند قطار کمی خود را جلوتر بکشد و در هایش را باز کند . انتظار کمی طولانی شد . برای کسی که زیاد مترو سوار می شود این چیزها عادی است . حتما قطار جلویی دچار مشکل شده یا همین قطار مشکل فنی دارد . جایی که من ایستاده بودم نزدیک انتهای تونل بود. می توانستم مردم را که در ایستگاه منتظر قطار بودند ببینم که به ریلهای زیر قطار خیره شده بودند و گویا در زیر قطار دنبال چیزی می گشتند. ناگهان مامور قطار گفت که یک خودکشی صورت گرفته .هیچ کس واکنشی از خود نشان نداد گویا یک خبر معمولی به ما داده بودند . نیم ساعتی همه چیز ثابت بو د ، فقط پله های برقی و فک مسافران حرکت می کرد.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 16:7 توسط سعید |
|
|
توی شرکتی که من کار می کنم لامپ توالت معمولا روشنه ، به خاطر این که یک نفر اون تو نشسته ، پس کمی صبر می کنم تا لامپ خاموش بشه و من دوباره روشنش کنم . امروز صبح وقتی اونجا بودم آب گرم قطع بود ،در حالیکه آویز دستمال کاغذی روی دیوار رو نگاه می کردم ، به تو فکر می کردم . تو اولین آدم بی مصرفی نیستی که من تو زندگی باهاش برخورد کردم ، احتمالا آخریش هم نیستی ، دیروز وقتی وبلاگ تو رو می خوندم حالت تهوع بهم دست داد . این رو دوستانه بگم واقعا" داشتم بالا می آوردم . نوشته بودی از اینکه توی هوای سرد با عجله به هوای گرم مترو پناه می بری خوشحالی و این برات لذت بخشه ، خیلی خوشحالم که عاشق سرمای زمستان هستی! و از بوی عرق و تن خیس توی تابستون بیزاری ! متاسفانه نتونستم تمام نوشته هاتو بخونم ، خیلی دلم می خواست ، باور کن نتونستم. شبیه حرفهایی بود که قراره 50 سال بعد ، شب چله برای نوه هامون تعریف کنیم . یه خبر برات دارم : چند روز پیش توی مترو احساس کردم روی سینه هام یه شبنم داره راه میره پائین ، یادم نیست دقیقا تا نافم اومد یا کمربند یا بند شرتم ، ولی آخریش نبود ، همین جوری می بارید تا به مقصد برسم. داشتم با بوی گند خودم حال می کردم ..... خیلی حالم گرفته است. نه، به خاطر آب گرم نیست، به خاطر بی پولی هم نیست، شاید تو بدونی بخاطر چیه. خیلی دوست دارم بیشتر برات بنویسم ولی باید برم چون بیرون یک نفر منتظر نشسته تا لامپ اینجا خاموش بشه . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 12:55 توسط سعید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1387 |
|
RSS
|